اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1034
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و اجماع است كه ايمان به ظاهر همچنان واجب است كه به باطن . نبينى كه اگر خلق از كسى اقرار ظاهر نشنوند به ايمان با او معاملت كفار كنند ، و چون استحلال دم و استغنام اموال و قطع موالات ميان او و ميان اهل ايمان و ترك صلاة بر او و امتناع توارث او و دفن كردن او ميان كفار . پس درست شد كه هركه خواهد كز حكم كفر به حكم ايمان آيد او را از اقرار ظاهر بد نيست ، چنان كه از تصديق باطن بد نيست . « غير انه قسط جزء من اجزاء الظاهر دون جميعه » . لكن اقرار جزوى [ 5 الف ] است از اجزاى ظاهر . و معنى اين سخن آن است كه تمامى ايمان به گزارد همه اعمال است ، و اقرار جزوى از اعمال است . و بيان كرديم كه نزديك ما چنين نيست ، از بهر آنكه به ترك اقرار به گفتن نزديك خلق نام كفر گيرد ، و به ترك ساير اعمال نام كفر نگيرد . و اگر اقرار جزوى از اجزاى ايمان بودى به ظاهر به ترك او كفر نبايستى . چون ترك ساير اعمال يا با ترك ساير اعمال كفر بايستى چون ترك اقرار ، و اين محال است . « و لما كان قسط الباطن من الايمان قسط جميعه وجب ان يكون قسط الظاهر من الايمان قسط جمعيه و قسط جميعه هو العمل بالفرائض لانه يعم جميع الظاهر كما عم التصديق جميع الباطن » . و اين دليل مىآرد بر آنكه اعمال از جملهء ايمان است ، چنين مىگويد كه ايمان ظاهر است و باطن نيز هست . و در باطن تصديق قلب بايد تا ايمان باشد . همچنين به ظاهر نيز بايد كه همهء ظاهر به ايمان مشغول باشد تا ايمان باشد ؛ و اين نباشد مگر آنگاه كه همه فرائض [ به جاى آوردن ] ايمان بود ؛ و اين ضعيف است . از بهر آنكه چون شرط تصديق اين باشد كه ياد كرد ، تا به باطن تصديق نيارد به تمامى نام ايمان نگيرد . اگر شرط ظاهر اين بودى تا همه فرائض به جاى نياوردى نام ايمان نگرفتى . پس چون اتفاق است كه اگر همه كافران عالم اقرار و تصديق آرند نام مؤمنى گيرند يك فرائض ناگزارده ؛ پس درست شد كه فرائض از جملهء ايمان نيست ، كه هر چيزى كه صفت باشد موصوفى